کوروش کبیر، از افسانه به تاریخ

هفته نامه کرگدن – فریدون مجلسی: بیشتر تاریخ نگاری های مربوط به کوروش یا از مورخان یونانی به دست ما رسیده و یا مطالبی است که در تورات درباره آزادسازی یهودیانِ دربند در بابِل آمده است.

انسان ها از هر ملیتی که باشند، به آگاهی هرچه بیشتر از پیشینه خود علاقه دارند. ابزار آگاهی از گذشته تاریخ است اما تاریخ همیشه راست نمی گوید. البته با آثار برجای مانده از گذشته می توان به روایات درست نزدیک شد.

ما به تاریخ نگاری های ایدئولوژیک یا مصلحت گرایانه ای که در طول عمر خودمان یا پدرانمان نوشته شده اعتماد نداریم، چه برسد به زمان هایی که میان تاریخ و اسطوره مرزی وجود نداشته. تاریخ هایی که از پیدایش حیات آغاز می شد تا بعد به هدف اصلی خود مثلا سلطنت غازان خان مغول یا سردار دیگری بپردازند که همگی نوابغ دهر و دردانه دوران بودند.
۱۰۱۵۶۰۵_۲۷۳

 

طبق اسناد موجود، تاریخ ایران معمولا از کوروش آغاز می شود که دست کم از او قبری ستبر، استوانه ای گویا و نیز سنگ نبشته ها و اسنادی از زبان دیگران بر جای مانده است. بیشتر تاریخ نگاری های مربوط به کوروش یا از مورخان یونانی به دست ما رسیده و یا مطالبی است که در تورات درباره آزادسازی یهودیان در بند در بابِل آمده است.
منابع مهم تاریخی یونانی عبارتند از «تاریخ هرُودت» [تواریخ] و «پرسیکای کتِسیاس» یا «کتِزیاس کنیدوسی» و دیگری «کورپدیا» یا «کوروش نامه» از گزنوفون. کوروش نامه، خصوصا بخش صحنه مرگ آرام کوروش در بستر آسایش که مرگ خود را بر مبنای رویایش پیش بینی و همراه با اندرزهای انسانی خداپسندانه خطاب به فرزندان سخنرانی غرایی می کند و کمبوجیه را جانشین خود و بردیا را شاه ماد و کادوس و آذربایجان اعلام می کند، بیشتر بهانه ای است برای قلم فرسایی و لفاظی های خردمندانه گزنوفون، سرباز فرزانه.
روایات هردوت و کتزیاس حکایت از زخمی شدن و مرگ کوروش پیر در جنگ با سکاهای ماساگت ها دارد. اما کتزیاس مرگ او را پس از پیروزی بر سکاها و هرودت آن را پس از شکست از ماساگت ها بر می شمارد. ریچارد فرای وجود قبر کوروش را در پاسارگاد نشانه مگر سرداری پیروز می داند که کالبدش را به جایگاهش بازگردانده اند. بسیاری از ایرانیان باغیرت هردوت را دروغگو می نامند زیرا سخنانش را مطابق میل خود نمی یابند و اغلب پژوهندگان ایرانی نیز کتزیاس را نخوانده او را دروغگو می نامند زیرا نویسندگان یونانی که سخنان کتزیاس را درباره ایران جانبدارانه می پندارند چنین گفته اند!
اهمیت کوروش در این است که از زمان او تاریخ ایران از افسانه و اسطوره جدا می شود و روالی نسبتا متعارف در تاریخ نگاری باستانی می یابد. گذشته از متون یونانی، آثار بر جای مانده می تواند حقایقی را از آن روایات اثبات کند. حتی زندگی خود کوروش آغازی افسانه آمیز دارد.
هردوت و کتزیاس، هر دو زندگی آغازین او را فرودستانه می دانند که به دربار آستیاک [آستیاگ] ماد راه می یابد و ساقی و محرم او می شود. هردوت او را نوه آستیاک می پندارد چرا که مادرش رویایی دیده بود که تعبیر آن حکایت از این داشت که فرزندی از بطن او به دنیا می آید که بر آسیا چیره می شود.
آستیاک بیمناک می شود و به هارپاگ وزیر دستور می دهد آن بچه را پس از ولادت غذای گرگان کند، هارپاگ بچه را به چوپانی می دهد که فرزند تازه به دنیا آمده اش مرده بود. همسر چوپان او را به فرزندی می گیرد و فرزند مرده اش را در مسیر گرگان می گذارند…
چیزی مانند اسطوره های رایج زال در کوه قاف و موسی در سبد بر نیل… تا این که آزدِهاگ یا آزیدهاگ به رفتارهای شاهوار کوروش- از تخمه ناموران!- مشکوک می شود و پی به حقیقت می برد و از هارپاگ می رنجد. او را به میهمانی می خواهند و با آبگوشتی پذیرایی می کند که درواقع از گوشت پسرش پخته بود! و به همین دلیل هارپاگ همراه کوروش در براندازی آزدهاگ می شود. بی جهت نیست آزدهاگ که باید همان ضحاک باشد این چنین بدنام است.

 

۱۰۱۵۶۰۶_۶۹۸

 

در روایت پرسیکای کتزیاس، کوروش که جوان فرودستی است برای گذران زندگی، خدمتکار ساقی دربار و سپس خودش ساقی و محرم می شود. در این روایت مادر کوروش که آراگوسته نام دارد، خوابی در همین مایه ها می بیند و خبردار شدن آزدهاگ موجب بدبینی او می شود.
کوروش با کمک سرداری کادوس [گیلک]به نام اوباراس که در این رایت همان نقش حمایتی هارپاگ را بر عهده دارد، نخست با پدرش که حالا شاه استخر و انشان است، تماس می گیرد که قوایش را برای جنگ آماده کند. سپس به بهانه ای از دربار آزدهاگ می گریزد و…
از سنگ نبشته های داریوش که توسط راولینسون بریتانیایی در قرن نوزدهم رازگشایی شد، مشخص است که دودمان هخامنشی شاهان انشان (شوش) و استخر پاسارگاد بوده اند. از این روایات نیز بر می آید که کوروش مادری از تبار ماد داشته اما دختر آزدهاگ نبوده است. حضور کوروش در دربار ماد را می توان رسم گروگانگیری محترمانه فرزندان شاهان محلی دانست.
ظاهرا باید روایت کتزیاس معتبرتر باشد چرا که کمتر از صد سال بعد، قریب بیست سال، نخست پزشک کوروش صغیر و سپس هفده سال پزشک اردشیر دوم هخامنشی بوده و آگاهی بیشتری از درون دربار و ایران داشته است. او می گوید کوروش پس از پیروزی، آزدهاگ و خاندانش را با احترام به اسارت می گیرد، پس از مدتی داماد آزدهاگ را که سرداری به نام اسپیتمه بوده است به دلیل دروغگویی می کشد و خودش با آمیتیس، دختر آزدهاگ، ازدواج می کند زیرا اسپیتمه زمانی که دنبال آستیاک می گشتند به دروغ گفته بود درباره او چیزی نمی داند! اما منطقا باید نتیجه گرفت سخن کتزیاس در آن جا که درباره آمیتیس دختر آزدهاگ و همسر اسپیتمه می گوید آستیاک دختری داشت که «بسیار اصیل و جذاب» بود، لابد سخنی به گزاف نگفته است.
جالب این که در روایت کتزیاس، کوروش در جنگس رنوشت ساز نهایی با آزدهاگ تقریبا شکست خورده و نیروهایش به سمت بالای کوه که اردوگاه زنان بی پناه بود عقب نشسته بودند که: زنانشان پیراهن چاک کردند و فریاد برآوردند «به کجا آمده اید ای ترسوها! آیا می خواهید بلولید و به همان جایی که بودید بازگردید؟» پارس ها از آنچه دیدند و شنیدند شرمسار شدند و به رویارویی دشمن بازگشتند… و آنان را به تک حمله ای از کوه بیرون راندند. به دلیل همین ماجراست که وقتی شاه پارس به پاسارگاد می رسد به زنان پارسی معادل بیست درهم اتنی طلا هدیه می دهد.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

من ربات نیستم *